تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته

 

ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد

نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد

 

هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز

افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد

 

از دل بریده دست و به دامان عقل چست

احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد

 

بر من نظر مباز، لیالی محاق شو

خورشید را کسوف دمادم شکفته باد

 

«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»

نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد

 

                                      پاییز ۸۶

+  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 4:51 PM  ؛  کارمن  | 

 

به جوانی که صندلی جلوی سمند نشسته بود گفت پیاده شو و به من گفت بفرمایید.  قدم بر نداشتم.  گفت مگه دربست نمی خواستی؟  پرسیدم مگر ایشون مسافر شما نبودن؟  پیاده شون کردین ما سوار شیم؟  و حیران به جوان نگاه کردم. من از رفتار راننده تاکسی شرمنده بودم اما او لبخند می زد.  مودب بود و تیپ دانشجویی آراسته و مرتبی داشت.  عینک فلزی و کلاه بره - مدل چه گوارا- به ظاهرش می آمد.   به تاکسی دیگری اشاره کردم بایستد که متوجه نشد.

راننده ی سمند با لحن ناجوری گفت سوارشو، خانوم حالش خوب نیست و نگاه بدی به من کرد.  جوان مجددا سوار شد.  هنوز به من لبخند می زد.  جواب دادن به راننده که شأن من نبود اما آیا آن جوان دریافته بود که من به بی حرمتی به ایشان معترض بودم؟  پس چرا دوباره سوار شد؟  چرا لبخند می زد؟  فکر می کرد حالم خوب نیست؟

تاکسی داشت حرکت می کرد.  کلاه بره توی ذوق می زد.  راستش حالم اصلا خوب نبود.

 

 

 

+  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:30 AM  ؛  کارمن  | 

 

انقلاب اندازه ندارد، اوج هیجان دارد اما اوج ندارد، قله ی پیروزی دارد اما نقطه ی پایان ندارد.  انقلاب جریانی پویاست که هر چه در آن نو نماند، لاجرم به حاشیه رانده و حذف می شود.

انقلاب فرزندان خود را می خورد چون ایشان از اصل "نو ماندن" جا می مانند و با آن بیگانه می شوند.  هیجان انقلابیدن و مستی پیروزی که فرونشست، خودکفا از نو شدن، به دستاوردهای شان در می آویزند و همان را پاس می دارند.  پویندگان دیروز می ایستند و در دیروز خود تکرار می شوند، همچون عاشقی که به معشوق نپردازد چرا که روزگاری اوج عاشقیت را از سر گذرانده است.

حال که یار با وی بی وفایی می کند، باورش نمی شود کان عاشقیت عشق را کافی نبود.

+  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:51 AM  ؛  کارمن  | 


هفت ساله بودم که انقلاب شد.  مطبوعات آن سال ها پر بود از آوازه ی ثروت اشرف پهلوی دقیقا از همین نوع آوازه ای که دهه ی شصت و هفتاد از ثروت خاندان هاشمی به زبان ها جاری بود و این روزها از مال و مکنت سپاه.  در همه تاریخ، ما هماره پروژه ی اشغال فلسطین و تاسیس اسرائیل را در خاک خود تجربه کردیم، اشغالگران خودی.

من مانده ام که دیگر عادت کرده ایم همچنان نظاره گر تاراجگران باشیم.  گویی مردکی علیل که هرشب همخوابه ی جدیدی را در بستر همسرش تاب بیاورد.

گلاب به روی مبارکتان دیگر چه مانده از ما؟  به قول شاملوی کبیر، جلپاره ی بی قدر عورت ما؟

+  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 6:15 PM  ؛  کارمن  | 

 

چه کسی دلش می آید از دام عشق بگریزد؟

 

 

 

+  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:10 PM  ؛  کارمن  | 

 

- یه حرومزاده سگ بابابزرگ رو کشته.  حرومزاده می دونی یعنی چی؟  یعنی "حرام" زاده شده، (می خندد) یعنی قرار نبوده به دنیا بیاد (و باز می خندد).

***

حین حرف های امیر به این قرار فکر کردم. قراری که اگر آخوندی کشیشی موبدی کاهنی و... بر آن صحه نگذاشته باشد محصول از همه جا بی خبر آن عهد شکنی می شود حرامزاده.  حرامزادگی در جامعه یی که دیگر خانواده محور نیست و قبیله ای اداره نمی شود نباید چندان شرم آور باشد.  قبح این حرامزادگی باید ریخته باشد که از یک اتهام مخوف به ناسزایی دم دستی تغییر شکل داده.

درک یک چینی یا یکی از اهالی دارفور از این واژه یکی است؟  هر یک کدام عمل بابا-ننه ی طرف را تقبیح می کنند؟

از یک حرامزاده چه کارهایی بر می آید که از غیر او هرگز صادر نمی شود؟

یک حرامزاده ی واقعی بابت چه باید شرمنده باشد؟ از شهوت بی قرار والدین؟

شخص شما با یک حرامزاده ی اصل چه برخوردی دارید؟

این ورد و تاییدی که مردان خدای هر دیار برای حلال شدن زن و مرد بر یکدیگر می خوانند چه در خود دارد؟  دقت کرده اید که همه -حتی در قبایل بدوی- برای ازدواج می روند پیش مرد مقدس شان؟  مردمانی که از ازل نمی رفتند چنین دشنامی هم در دایره ی لغاتشان موجود نیست.  چه امنیتی پس این قرار مقدس بود که اکثریت جوامع به آن تن دادند؟  گریز از شرم شهوت؟ دلم می خواست به امیر می گفتم اونی که حرامزاده ست درست از همون قراری به دنیا اومده که خودش، که من که مادرشم که بابابزرگش یا اونی که سگ بابابزرگشو کشته. 

حرامزادگی یک جور دسته بندی دینی است (حال به هر کیش و مسلکی) این مبحث خودی و غیرخودی دامن چه چیزها که نمی گیرد.

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:10 PM  ؛  کارمن  | 

پسر یگانگی رو بدجوری کشتن.  جنازه شو از مچ دستاش بستن به نیسان و توی شهر گردوندن، بهتره بگیم کشوندن... میگن فردای کشته شدن بهشتی داشته شیرینی پخش می کرده... شیرینی چی؟... قبولی... مرگ بهشتی... دامادی ش بوده...

 

جناب آقای دکتر علیرضا بهشتی

شاید همه ی مردم شهر بابل که بالای سی و پنج سال دارند قصه ی پسر آقای یگانگی را که اتفاقا جوان تحصیلکرده و فرهیخته ای هم بوده، بدانند.  خدا می داند، شاید واقعا خبر کشته شدن پدرتان ایشان را به سر ذوق آورده چون حذف مخالف یک جورهایی دل آدم را خنک می کند. 

آقای دکتر بهشتی، امروز که لینک نامه تان را در گویانیوز دیدم نتوانستم بخوانمش چون یاد پسر آقای یگانگی افتادم.  بعنوان دخترکی ده یازده ساله مدت زیادی طول کشید مرگ یکی از پسران رعنا و رشید و تحصیل کرده ی شهرمان را هضم کنم.  خصوصا جنازه کشون بعد از اعدام ایشان را و گوری بی نام و نشان که مادر از خاک گور پسر بر سر کردن محروم بماند.

آقای دکتر بهشتی، این رفتارها مختص پسر آقای یگانگی نبود بسیارها چنین کشته شده اند در روزگاران دهه ی شصت.  پیش از کشته شدن پدرتان نیز.  ایشان از بانفوذترین سران نظام بوده اند.

آقای دکتر بهشتی، من اینجا قصد نکوهش هیچ کس را ندارم.  پشت میله های زندان دلتان نشکند. دارم از زمانه ای حرف می زنم که غلط پروری عین درستی بود و همان زمان شما به درست یا غلط در مصونیتی آهنین بودید.  قصه ی دلتنگی شما از آن جهت جلب توجه می کند که شما آقازاده ی همین نظامید و بر شما چنان رفته که باورتان نمی شود.  اما بیست سی سال پیش، در همان دهه ی شصت مخوف، کارها بر سر مردمانی رفته که دستشان هم به جایی بند نبوده.  کمونیست بودند، مجاهد بودند، همین کفایت می کرد شاید برای جنازه کشان شان روی آسفالت خیابان های شهر.  دلتان نگیرد که دنبال مدرک وابستگی تان به بیگانه بودند.  خیلی ها را بدون مدرک گرفتن بردند و کشتند و بعد به خانواده اش خبر دادند فرزندتان سهوا اعدام شده است و شهید محسوب می شود، شهادتش مبارک.

آقای دکتر بهشتی، امروز نوبت شما و روزی هم نوبت آقازاده های رویین نشان امروز.  غمزه ی شتر روزگار ثابت کرده داغ پسران صدام حسین هم به دل پدرشان می ماند و خودش را درست مثل مفلوک ترین بی خانمان دنیا خاک آلود و گندیده از حفره ای بیرون می کشند و این حتی دل ما را هم خنک نکرد بس که از این رویه ی فرادستی بیزار و آزرده ایم.

+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:34 PM  ؛  کارمن  | 

 

بعد از پیاده روی دلچسب دیشب، به سر کوچه شان که رسیدیم، بیتا گفت میتونم به یه کاسه شاتوت مهمونت کنم.  با ذوق اینکه زمان بیشتری با هم خواهیم بود درجا گفتم آخ جون شاتوت! میام!  و فقط وقتی کاسه ی بلوری شاتوت را جلویم روی میز گذاشت یادم آمد که از شاتوت متنفرم. به بیتا هم گفتم.

 

خوش بودیماااااااا آنقدر که منکرات مان هم خوشایند می نمود.  ما دیشب شاتوت خوردیم.

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:36 PM  ؛  کارمن  | 

 

دیروز فهمیدم شربت سن ایچ ما بریده.  بجای آن شهد پرتقال منش، از ظرف مربوطه شیرابه ای نارنجی رنگ داخل لیوان ریخت.  ناگزیر از عطش نوشیدمش...

مالامالم از طعم "و دیگر هیچ".

 

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 8:42 AM  ؛  کارمن  | 

 

 

دیشب از ده دقیقه به ده تا یک ربع به یازده خیابان نهم تا نوزدهم وزرا را هی بالا و پایین کردیم. 

ماشین و ایضا کوچه ای که در آن پارکیده بودیم گم شده بودند.

 

 

 

+  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:3 PM  ؛  کارمن  | 

امروز شمردم. پنج عکس نیم تنه از صاحب مغازه با کت و کراوات های مختلف بر جان تابلوی سه لته ی عکاسی واقع در سه نبش کوچه نقش بسته است.  رفته بودم تبریز، آن جا هم صاحب عکاسی دست زیر چانه انداخته بود و نیم رخش سطح تابلو را تصاحب کرده بود.  چند تا عکاسی در تبریز داشت با همین لوگو.

مهم نیست که خودشان شده اند لوگوی کار.  عمق ماجرا اینجاست که حس می کنم ایشان در هر کسی که مقابل دوربین شان می نشیند، تصویر خودشان را می بینند و به تعداد مشتریان تکثیر می شوند، چرا که نمی توانند زیبا نباشند.

+  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:16 AM  ؛  کارمن  | 

 

 دیگر در تعاریف دوستی م نمی گنجد.  دیگر دوست من نیست.  اما زنگ صاف و دلنواز خنده های از ته دلش را، آن نگاه و آن حضور نجیب و همچنان نجیبش را دلتنگم.

او آن که می اندیشیدم نبود و من هنوز دلبسته ی آنی هستم که می توانست باشد.

+  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:8 PM  ؛  کارمن 

 

- کاهو باطل می کنه؟

- نه کاهو سبزه، پس علفه.  علف روزه رو باطل نمی کنه، برای همینه که گوسفند همیشه روزه ست.

+  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 3:14 PM  ؛  کارمن  | 

خندید و گفت ایشالا که همه همت و ایمانشو داشته باشن.  گفتم بی زحمت همه ی خلق عالم رو به زور نفرست بهشت!  باز هم خندید:

- ما که جهنمی هستیم!

- این یعنی توی تموم عمرت فقط خلاف کردی! حتی یه کار کوچیک خوب نداری!  واقعا؟

خندید.  سر ایستگاه باید از اتوبوس پیاده می شدم.  تا دم در رفتم و برایش دست تکان دادم:

-توی بهشت می بینمت.

سر تکان داد که ان شاءالله.  هنوز می خندید.  دلم می خواست بهشت درونش را نشانش بدهم.  راستی واقعا بهشت کجاست؟ آن جا که برایمان وصف ش کرده اند یا آن جا، آن نزدیکی، که خود سراغ داریم؟

+  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:56 PM  ؛  کارمن 

از من دور شدی و استوار ایستادی تا سهمی از دشواری های زندگیم را بر دوش بگیری.  دشواری هایی که تقصیر تو نبود اما بخاطر وجود نازنین تو تحمل می شد.  آقای تقوایی سر کلاس می گفت نباید اصرار کنیم بچه با حقایق تلخ زندگی آشنا شود همان لحظه دلم گرفت.  تو تنها شاهد تلخ کامی هایم بودی.  وقتی فهمیدی همه چیز دارد تمام می شود گفتی "خوشحالم که از این زندان تحقیر نجات پیدا می کنی".  جمله ت رو که به خاله مریم ت گفتم، گفت خیلی بده که بچه اینا رو بفهمه.  اما من یادم هست که این جمله رو کسی یادت نداده.  خودتی که بیشتر از سن ت می فهمی و یک وقت هایی حتی بیشتر از پدر و مادرت.  از کنارم رفتی.  دور شدی از من تا از سنگینی اندوهم بکاهی.  شانه هایت را استوار نگه داشتی و با چشمهای درشت و زیبایت و زنگ قشنگ صدایت و بزرگواری کم نظیرت گفتی: می فهمم.

اکنون آسوده ام.  غمی جز دوری تو نیست.  مثل همه ی زن های سرزمین خودمان که "سرطان تحمل" دارند، اندکی احساس گناه می کنم از این آسودگی.  آسودگی ای که مدیون شانه های توست که بی هیچ تقصیری عقوبت فاجعه را تاب می آوری.  من تو را زادم و اکنون از نو زاده شده ام به مرحمت آن شانه های کوچک و تپلی و مردانه.

+  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:23 PM  ؛  کارمن 

 

چقدر دلم می خواهد مطلبی بنویسم اما حرفی به ذهنم نمی آید.  شادم و دلتنگ، و بهای همه ی این شادی ست آن دلتنگی.

من شجاعت پرداختن بهایی به سنگینی دلتنگی ابدی برای عزیزترین کس خودم را داشتم.  ناچار نبودم، خود برگزیدم این دلتنگی را.

شادم به راستی و دلتنگم به تمامی و این رسم من شد وقتی که دیگر نخواستم همه ی آنچه که بودم را در قالب زنی با هویت مجازی که کارمن نام داشت بریزم.  مدت هاست که قرار میان خود و کارمن را شکسته ام.  کارمن نمرد، کارمن مرا از نو زاد و مثل اولین پتوی نوزادی مرا در خود پیچاند تا ببالم.  یک نام و این همه برکت؟

گفته بودم پیش از این که شخصیت کارمن آن دخترک کولی سرزمین ماتادورها چگونه مرا از قید حصارهای خوب و بد رهانید و خود بودن را به من آموخت.  من هنوز همان انسانم با همان وسواس سر هر خوب و بدی.  اما شهامت یافته ام خود را پای هر نیک و بدی زنده به گور نکنم.  جسارت کردم به بازی حیات و مرگ به قیمت ذلت نکشیدن.  مردم و زنده شدم و باز مردم و باز... که این رسم رشد و بلوغ بود.

شما که مرا خواندید شما که مرا فهمیدید و شما که به من فکر کردید، کارمن یک جنین بود در بطن من، گویی طفلی نامشروع که از به دنیا آمدنش هراس جان و نام داشته باشی، یک نام مستعار برای زنی که می ترسید خودش باشد اما اکنون می خواهد به هر بهایی شده خودش بماند.

کارمن عروسک پشت پرده ی من بود.  کارمن مرا کشت.  عروسکم مرد تا خود کارمن باشم.

سلام کارمن؛

سلام ای خویشتن بازیافته؛

سلام ای زنی که بت خیال نپرستیدی و به بهای دلتنگی ابدی به خویشتن خویش مومن ماندی؛

 

کارمن به شما سلام می کند. 

 

 

 

+  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:54 PM  ؛  کارمن  | 

دوباره سرودهای انقلابی در سرم غوغا می کنند.  سال پنجاه و هفت، کودکی هفت هشت ساله بودم، امروز در حوالی چهل سالگی هم شور و سوز آن سروده ها را تا مغز استخوان حس می کنم و از عمق سینه فریاد.

خوشحالم که بیدارم.  بجای همه ی آن هایی که خاموشند و یا خاموش شان کرده اند.

برادر نوجوونه

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتشفشونه

خوشحالم که بیدارم و در راه.  امروز حس می کنم پای بندی به سوگند لاله ی در خون خفته را، یا حتی همدلی همه ی گروه های چپ و راست و مذهبی برای سرنگونی شاهنشاهی را.  این بار هم اگر نیاموزیم همراهی و تحمل آرای یکدیگر را و پس از پیروزی به برائت از دیگران اقتناع کنیم، چیزی به تاریخ این مرز و بوم نیفزوده ایم.

همه به پیش

به یک صدا

جاویدان ایران عزیز ما.

+  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:47 AM  ؛  کارمن  | 

برنامه ی همه ی کاندیداها و البته همه ی مناظره ها را مصرانه دنبال می کند.  بی بی سی و صدای امریکا را هم هر شب می بیند.

 

اوایل دلش می خواست کروبی رییس جمهور شود چون برنامه اش رسیدگی به فرهنگ و حقوق زنان بود اما درعین حال به رضایی رای می داد چون برنامه هاش باحال بود.  اما این اواخر یکدست سبز شده است.

پدرش نمی خواهد در انتخابات شرکت کند.  دیشب که پدرش باز هم گفت من که شرکت نمی کنم اگر هم پای صندوق بروم به رضایی رای می دهم، خیلی جدی گفت ولی بابا من حتما در انتخابات شرکت میکنم و چون سنم نمی رسه رای بدم شما باید به جای من به موسوی رای بدی.

من این نسل را دوست دارم.  نسلی که مطیع پیشینیان که نیست هیچ، نه تنها آنان را به خود وا نمی نهد بلکه وادارشان می کند سهم او را بدهند، سهم کسی که هنوز هشت سالی وقت دارد به شرایط رای دادن برسد. 

+  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:57 PM  ؛  کارمن  | 

هیچ یک از ما بار اول مان نبود که از نفوذ عمیق کلان زاده های پس از انقلاب در سیستم اقتصادی و نیز حکومتی کشورمان می شنیدیم.  آن قدر عمیق و آن قدر کلان که دیگر اقتدار و نفوذ افسانه ای اشرف پهلوی به چشممان نمی آید.  اما با توجه به ظرف زمان و مکان، آن چه جناب رئیس جمهور دکتر محمود احمدی نژاد در آن مناظره درباره ی فساد مالی به زعم خویش افشا فرمودند، معرفه ی نکره ای بود که تنها به قصد انگیزش انتفاعی -و بلکه غیر انتفاعی- افکار عمومی به زبان آورده شد.

+  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:39 PM  ؛  کارمن  | 

 

فرمایش های دولت آبادی به سروش را شنیده اید؟ جوابیه ی مسجع آقای سروش به محمود دولت آبادی رو ملاحظه فرموده اید؟  دعوای دولت آبادی با کیمیایی (اوایل دهه ی شصت) را بخاطر دارید؟  دعوای بین سروش و نصر (سه سال پیش) یادتان هست؟

به سروش و دولت آبادی به یک چشم نگاه می کنم و تفاوتی بین شان نمی بینم.  هر دوی این ها همین یک گونه گفتمان را بلدند و برای دعوا هم همیشه پایه اند.  فقط تفاوت تصادفی ایکس و ایگرشان آن ها را در دو ناحیه ی مختلف مثلثاتی انداخته است.

اشکالی هم ندارد.  عیب از ماست اگر در این هلهله ی وزین طرف یکی را بگیریم.  یاد بگیریم هنرمند، متفکر، ورزشکار، نویسنده و خلاصه هر چهره ای را جدای از آثارش بشناسیم و یادمان باشد که هر انسانی مثبت منفی بی نهایت هر فضیلت و رذیلتی را در خود دارد و شخصیت وی از آن جا تعریف می شود که در چه موقعیتی کدام قسمت از این ملغمه ی شگرف را تا چه حدی می تواند مهار کند.

************************

پی نوشت:

یادداشت هوشنگ اسدی خطاب به سروش

 

+  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 AM  ؛  کارمن  |