از مهر ماه دربدر دنبال یک شعبه ی بانک سرمایه می گشتم که به مسیر هر روزه ی من نزدیک باشد. با مراجعه به سایت اینترنتی بانک دریافتم که نزدیکترین شعبه زیر پل حافظ است. کار واجبی داشتم. بالاخره اوایل آذرماه فرصت کردم خودم را به آن شعبه برسانم.
طی هفته ی گذشته دو تا شعبه نزدیک محل کارم دیده ام و یکی هم در پانصد متری جایی که هر روز پیاده می شوم و به خانه می روم.
وقتی باور کنی چیزی وجود ندارد، آن را نخواهی دید حتی اگر -به قول مامان- توی چشمت فرو برود. به عبارتی دیگر، وجود نور شرط کافی دیدن نیست.
آدما تک جزیره هایی ابدی هستند که پیشامدها به دیگر آدما وصلشون می کنه وگرنه همون رفع نیازهای اولیه ی خواب و خوراک شان بسنده ست. تا حالا به ماجرای عاشق شدن تون فکر کردین؟ معمولا تصادفی ترین تصادف زندگی تونه. روی این وجه ش زیاد تاکید نکنید و از قبَل اون به حادثه تقدس نبخشید. اسمش روشه: حادثه. همینه دیگه. انگار تا همون لحظه ی عاشق شدن کور بودید مرده بودید و حادثه ی عشق تازه شما رو به دنیا آورده. ولی بعدش باید به جریانی که طی یه حادثه به اون پیوستین رسیدگی کنین عین جوونه ی یه گیاه کوچولو که عزم می کنید بهش آب و نور بدید تا رشد کنه .
حالا هم فقط میخوام یادآوری کنم که به ذات اون جوونه توجه داشته باشید یکی خزنده و رونده ست، یکی یک ساله ست. یکی ریشه هاش عمیقه دیگری خار داره و اون یکی دست که بزنی پرپر میشه. طرف دیگه ی عشق که خودتون هستید اما...
یادتون باشه که از اون آب و نوری که پای عشق می ریزید خودتون هم بهره مند بشید و رشد کنید. یعنی شعور نورپذیری داشته باشید. مثل گیاه که شعور داره آب و املاح و کربن و نور رو به ارکیده و پرتقال و سرو تبدیل کنه. دیدید؟ میوه های عشق هم متفاوتن. این به شعور نورپذیری ربطی نداره، این سقف شعور و ذات اون گیاهه.
عشق الزاما مفید نیست اما فیزیک و شیمی اندرونی و بیرونی آدمو چنان به هم می ریزه که حتما یه میوه ای میده. شعور نورپذیری یعنی که به ثمر بنشینی و خودآگاهی نورپذیری هم وقتیه که بفهمی میوه ی عشق ت چی بوده. همینه که یکی به عشق رسول خدا میشه ابوذر غفاری دیگری به عشق بشریت میشه گاندی و یکی دیگه میشه بمب گذار استشهادی. در ذات عشق تردید نکنید، که مثل خورشید بر همه یکسان می تابد. ببینیم کجاییم و نگوییم خورشید به قطب کج می تابد، خود ماییم که بر زمین کج ایستاده ایم.
یکی شان گفت با زنها کاری نداشته باش. داد زد برید، سریعتر برید. عده ای دنبال جوانهایی که به کوچه ای باریک پناه برده بودند می دویدند. باز هم داد زد برید، فقط برید. به پشت سرم نگاه کردم. حداکثر ۲۳ ساله بودند. دراز و لاغر. چوب های بلند و قطور دستشان بود -از همان هایی که سالهای پیش از انقلاب و اوایل انقلاب یکی شان زیر بالش پدرم بود، محض دفاع از خانواده. تک افتاده بودیم.
جلوتر مردی حدودا شصت و پنج ساله چوب کوتاهی در دست داشت که زنجیر کلفت یک متری به سرش وصل بود و خواست یکی از خانمها را بزند که پدر آن خانم سپر شد و گفت حاج آقا ببخشید... و من در آن حال محاصره، به مکه رفتن پیرمرد فکر کردم که چشم های خون گرفته اش مرا یاد حرمله می انداخت که فقط اسمش را شنیده ام و نمی دانم در روز عاشورا چه کاره ی سپاه یزید بوده.
موتور سوارها چماق و باتوم و کابل و سیم بافته شده و حتی شاخه ی درخت چنار در دست داشتند و هوار می کشیدند، صد رحمت به عربده. زیر پل حافظ دوباره با چماق و فحش ما را به عقب راندند. برگشتیم به تقاطع ولیعصر-طالقانی.
پرایدی ایستاد. خانم راننده از خشم فریاد می زد. آقایی پیاده شد و شلوارش را تکاند و خرده شیشه های صندلی جلو را بیرون ریخت. نصف شیشه ی عقب ماشین هم سوراخ بود. یک مرد و یک کودک عقب ماشین نشسته بودند.
شب که پلیس تهران خبر کشته شده های عاشورا را مشکوکا تایید کرد، به کارگران شهرداری فکر کردم که امشب تا صبح خون و دوده و شیشه خرده پاک می کنند و شاید بابت این کار اضافه کار هم بگیرند یا که نگیرند. چه کسی از دل آن ها خبر دارد؟ چه کسی وقت شستن خون ها از آسفالت خیابان به اصل ماجرا مشکوک خواهد بود؟ چه کسی به شک تو مشکوک نیست سردار از ما بهتران؟
پرده ی لای شست و سبابه را گاز گرفتم و یک دقیقه ای درد را تحمل کردم. حرفم را جور دیگر نمی شد که نزنم. انکرالاصواتی می خواند:
اربابــــــــــــــــــــــــــم دیوونه م کردی
اربابــــــــــــــــــــــــــم بی خونه م کردی
(حالا جناب مداح نان و پرشیایش را از قبل همین ارباب ش در می آوردها)
پا رو لیلام میذارم
شوق شیرین ندارم
من فقط تو رو دارم
من فقط تو رو دارم
پرده ی لای سبابه و شست را گاز گرفته بودم که از راننده تاکسی نپرسم واقعا با شنیدن این نوحه(!!) احساس می کنید برای امام حسین سوگوارید؟ این پرت و پلاها توهین نیست؟ خفقان گرفته بودم. اما گویا آخرین نگاهی که به سی دی پلیر تاکسی انداختم آنقدر بد بود که طرف صدا را خیلی کم کرد (و به محض پیاده شدنم دوباره وولوم را داد بالا). به همیاران محرم و الزام دریافت تاییدیه برای نوحه ها فکر کردم. لابد همین آقا که صدای نکره و البته معرفه ای داشت متن نوحه را بررسی می کند. گفتم معرفه چون احتمالا همانی بود که "من سگ تم، واق واق" را هم برای حسین بن علی مدیحه سرایی فرموده.
اربابــــــــــــــــــــــــــم دیوونه م کردی
اربابــــــــــــــــــــــــــم بی خونه م کردی
نعره اش را ول کرد:
ای جــــــــــــــــــــــــــــــــون جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
کی دلش هوای کربلا کرده؟؟؟؟؟؟
با دهنش صدای سنج درآورد:
تیششش
تی تی تیششش
تیششش
تیششش (دو دقیقه)
این ها فاحشه ی تهییج مردمند. در دل فقط می فحشیدم:
....ِ ....یِ ....ِ . . . . .
همت عالی مستدام
مامان؟ چرا خانوما تو خیابون اینقدر قر می دن؟ به جای راه رفتن می رقصن. حتی اگه ماشین بزنه بهشون بازم پا می شن قر می دن.
براش توضیح دادم که دلیلش نیاز به دیده شدنه. گفت قر می دن چون نیاز دارن دیده شن؟ یعنی افسردگی دارن؟
این دیده شدن چه حدیث غریبی است. از برجستگی های بدن تا تدین. از تفاوت تا بی تفاوتی. عشوه های جسمی. عشوه های ذهنی. کرشمه برای خدا. نشمگی اظهار وجود به هر قیمت تا به خود و دیگری بگوید "من هستم".
بلبل می خواند
نره گاوان ماغ می کشند
شیر می غرد
دل تو
هرگز ننالید
عصیان تن ت
عصیان تن ت
عصیان تن ت
۴ آذر ۸۸
گفت اگه "دادن" یک فضیلت بود، اونوقت تو هم...
تعریف عمومی فضیلت اخلاقی معدل خودآگاهی عموم مردم است در حالی که هر یک از ما تعاریفی برای فضیلت فردی داریم که الزاما با حوزه ی عمومی آن همپوشانی نمی کند. همین است که رفتاری که دیگران به سادگی از خود بروز می دهند از نظر ما کریه و ناپسند است و به آن تن نمی دهیم.
... راستش بقیه ی جمله یادم نیست چون همین جمله ی شرطی کار ذهنم رو ساخت. تنها این درد در همه ی وجودم پیچید که دوست نزدیک من از شرط خودش نتیجه گرفته بود که مشکل من ارتکاب عملی است که فضیلت آن به احراز عموم نرسیده، عمومی که "ندادن" و "نکردن" برایش چندان فضیلتی هم ندارد.
بلند بالا و خوش اندام، صورت بیضی شکل و مهتابی رنگ، گیسوان تابدار و به سیاهی شبق، چشمان درشت سیاه، و مژگانی بلند و پرپشت، آرام و باوقار، با صدایی زنگ دار و لطیف. مثل فرخ لقا. مثل معشوقه ی اثیری اشعار حافظ. شبیه مادرش بود با این تفاوت که چرخ روزگار چهره ی مادر را خرد کرده و با چروک به هم چسبانده بود.
من و زهرا از اول راهنمایی همکلاس بودیم. باب آشنایی از نام خانوادگی من بود. در همان محله ای خانه داشتند که خاندان ما دست کم از سال ۱۳۰۰ ساکن آنجایند. پدربزرگم در خانه ای با حیاط آجرفرش و دیوارهای کاهگلی زندگی می کرد. خانه ی آن ها محقر تر بود اما حیاط شان صفایی دیوانه وار داشت. پر از گل های رنگارنگ و سبزی های معطر محلی که اسم تک تک شان را از زهرا و مادرش پرسیده بودم. راهروهای میان باغچه ها با همان آجرهای سرخ فرش شده بود. وسط حیاط چاه آبی با دیواره ی آجری که لای درزهایش سبزی روییده بود (که اسمش را بعدا می باید می آموختم) و دلو و طناب کنار آن، گویای حضور زنده اش در آن خانه، منظره ی مستانه ی حیاط را کامل تر می کرد. اما من از نزدیک شدن به این چاه همیشه می ترسیدم. می ترسیدم زمین فرو برود بس که همه چیز خانه قدیمی بود و بس که روی زمین نبودم وقتی پیش زهرا بودم در حیاط خانه شان.
عمو مصطفی زهرا را می خواست. به من گفته بود. اما زهرا وقعی به عشاق دور و برش نمی نهاد. دلش پیش کس دیگری بود و خودش می دانست به وصالش نمی رسد. دبیرستانی که شدیم با مریم همکلاس شد. در یک دبیرستان دیگر. دیگر بیش از سالی یک بار نمی دیدمش. هربار که به دیدن پدربزرگم می رفتیم سراغش رفتم، اما تصادفا بیش از یکی دو بار ندیدمش.
***
در شاهنامه آمده ست که: خون سیاوش که بر خاک ریخت "پرسیاوشان" جوانه زد. داستان سیاوش را بسیار دوست می داشتم و همیشه دلم میخواست گیاه پرسیاوشان را ببینم. همیشه. نشانی اش آن روز زمستانی رسید. سال ۶۵. فردای روزی که امتحان فیزیک ثلث دوم داشتیم. زهرا سرما خورده بود و مادرش خم شد از دیواره ی چاه قدیمی خانه شان پرسیاوشان بچیند برای سوپ زهرا. سرش گیج می رود و در چاه سرنگون می شود.
برای عرض تسلیت که به خانه شان رفتم، حیاط عزادار بود. اصلا قشنگ نبود. در دل گفتم همان حیاطی ست که شیفته اش بودم؟ به چاه خانه اصلا نگاه نکردم. جرات نداشتم. فقط از پنجره سرک کشیدم و دیدم که سرش را با تخته و نایلون پوشانده اند. گویی دیگر ماموریتی در آن خانه نداشت.
تا سال ۶۷ هر بار که در خانه شان را زدم کسی به رویم در نگشود. تا آن روز تابستان که دیگر داشتم از کوبیدن کلون به در چوبی آن خانه خسته می شدم که صدای پا آمد. پدر زهرا در را گشود و در پاسخ من گفت: زهرا شوهر کرده، خونه ی خودشه. از لای در نگاهی دزدکی به حیاط انداختم. چاه را کاملا کور کرده بودند.
سقوط کردم، در آن چاه قدیمی. زهرای من را به شوهر داده بودند. مادرش کشته ی چاه قدیمی خانه و خودش شهید آن. بیست و یک سال است که بی خبرم از آن چهره ی مهتابی و صدای زنگ دار دلنشین. دیگر هرگز دلم نخواست پرسیاووشان را ببینم و داغ زهرا که کنار داغ سیاوش نشست، نوجوانی مرا تا ابد سوگوار کرد.
سال ۷۹ که ساکن تهران شدم، هر روز آقایی را در کوچه مان می دیدم که درست عین برادر زهرا بود. نیشتری به زخم کهنه ی دلتنگی برای دوست دیرینم. می دانستم برادر زهرا در وزارت نیرو در تهران پست مهمی دارد پس ممکن بود خودش باشد. اما طرف با آن ظاهر بسیجی اش آنقدر بد عنق بود که تا با همسرش ندیدمش جرات نکردم بپرسم، خانوم ایشون آقای... هستن؟ برادر همکلاسی من زهرا؟ مرد بداخلاق حتی فرصت به همسرش نداد و با تشر گفت نخیر! نخیر!
مریم پریشب خواب زهرا را دیده. نگران زهراست و از من می خواهد پیدایش کنم. یکراست زنگ زدم به عمو مصطفی. زهرا رو یادته عمو؟ شما با برادرش دوست بودی. آدرسی ازشون داری که بشه زهرا رو پیدا کرد؟
تمام تلفنهایی که عمو از برادر زهرا داشت جواب نمی دهند. دلتنگ زهرایم و آن نوجوانی معصومی که با او سر شد و با سر بر چاه کردن مادرش به اعماق تاریک پیوست.
ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد
نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد
هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز
افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد
از دل بریده دست و به دامان عقل چست
احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد
بر من نظر مباز، لیالی محاق شو
خورشید را کسوف دمادم شکفته باد
«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»
نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد
پاییز ۸۶
به جوانی که صندلی جلوی سمند نشسته بود گفت پیاده شو و به من گفت بفرمایید. قدم بر نداشتم. گفت مگه دربست نمی خواستی؟ پرسیدم مگر ایشون مسافر شما نبودن؟ پیاده شون کردین ما سوار شیم؟ و حیران به جوان نگاه کردم. من از رفتار راننده تاکسی شرمنده بودم اما او لبخند می زد. مودب بود و تیپ دانشجویی آراسته و مرتبی داشت. عینک فلزی و کلاه بره - مدل چه گوارا- به ظاهرش می آمد. به تاکسی دیگری اشاره کردم بایستد که متوجه نشد.
راننده ی سمند با لحن ناجوری گفت سوارشو، خانوم حالش خوب نیست و نگاه بدی به من کرد. جوان مجددا سوار شد. هنوز به من لبخند می زد. جواب دادن به راننده که شأن من نبود اما آیا آن جوان دریافته بود که من به بی حرمتی به ایشان معترض بودم؟ پس چرا دوباره سوار شد؟ چرا لبخند می زد؟ فکر می کرد حالم خوب نیست؟
تاکسی داشت حرکت می کرد. کلاه بره توی ذوق می زد. راستش حالم اصلا خوب نبود.
انقلاب اندازه ندارد، اوج هیجان دارد اما اوج ندارد، قله ی پیروزی دارد اما نقطه ی پایان ندارد. انقلاب جریانی پویاست که هر چه در آن نو نماند، لاجرم به حاشیه رانده و حذف می شود.
انقلاب فرزندان خود را می خورد چون ایشان از اصل "نو ماندن" جا می مانند و با آن بیگانه می شوند. هیجان انقلابیدن و مستی پیروزی که فرونشست، خودکفا از نو شدن، به دستاوردهای شان در می آویزند و همان را پاس می دارند. پویندگان دیروز می ایستند و در دیروز خود تکرار می شوند، همچون عاشقی که به معشوق نپردازد چرا که روزگاری اوج عاشقیت را از سر گذرانده است.
حال که یار با وی بی وفایی می کند، باورش نمی شود کان عاشقیت عشق را کافی نبود.
هفت ساله بودم که انقلاب شد. مطبوعات آن سال ها پر بود از آوازه ی ثروت اشرف پهلوی دقیقا از همین نوع آوازه ای که دهه ی شصت و هفتاد از ثروت خاندان هاشمی به زبان ها جاری بود و این روزها از مال و مکنت سپاه. در همه تاریخ، ما هماره پروژه ی اشغال فلسطین و تاسیس اسرائیل را در خاک خود تجربه کردیم، اشغالگران خودی.
من مانده ام که دیگر عادت کرده ایم همچنان نظاره گر تاراجگران باشیم. گویی مردکی علیل که هرشب همخوابه ی جدیدی را در بستر همسرش تاب بیاورد.
گلاب به روی مبارکتان دیگر چه مانده از ما؟ به قول شاملوی کبیر، جلپاره ی بی قدر عورت ما؟
چه کسی دلش می آید از دام عشق بگریزد؟
- یه حرومزاده سگ بابابزرگ رو کشته. حرومزاده می دونی یعنی چی؟ یعنی "حرام" زاده شده، (می خندد) یعنی قرار نبوده به دنیا بیاد (و باز می خندد).
***
حین حرف های امیر به این قرار فکر کردم. قراری که اگر آخوندی کشیشی موبدی کاهنی و... بر آن صحه نگذاشته باشد محصول از همه جا بی خبر آن عهد شکنی می شود حرامزاده. حرامزادگی در جامعه یی که دیگر خانواده محور نیست و قبیله ای اداره نمی شود نباید چندان شرم آور باشد. قبح این حرامزادگی باید ریخته باشد که از یک اتهام مخوف به ناسزایی دم دستی تغییر شکل داده.
درک یک چینی یا یکی از اهالی دارفور از این واژه یکی است؟ هر یک کدام عمل بابا-ننه ی طرف را تقبیح می کنند؟
از یک حرامزاده چه کارهایی بر می آید که از غیر او هرگز صادر نمی شود؟
یک حرامزاده ی واقعی بابت چه باید شرمنده باشد؟ از شهوت بی قرار والدین؟
شخص شما با یک حرامزاده ی اصل چه برخوردی دارید؟
این ورد و تاییدی که مردان خدای هر دیار برای حلال شدن زن و مرد بر یکدیگر می خوانند چه در خود دارد؟ دقت کرده اید که همه -حتی در قبایل بدوی- برای ازدواج می روند پیش مرد مقدس شان؟ مردمانی که از ازل نمی رفتند چنین دشنامی هم در دایره ی لغاتشان موجود نیست. چه امنیتی پس این قرار مقدس بود که اکثریت جوامع به آن تن دادند؟ گریز از شرم شهوت؟ دلم می خواست به امیر می گفتم اونی که حرامزاده ست درست از همون قراری به دنیا اومده که خودش، که من که مادرشم که بابابزرگش یا اونی که سگ بابابزرگشو کشته.
حرامزادگی یک جور دسته بندی دینی است (حال به هر کیش و مسلکی) این مبحث خودی و غیرخودی دامن چه چیزها که نمی گیرد.
پسر یگانگی رو بدجوری کشتن. جنازه شو از مچ دستاش بستن به نیسان و توی شهر گردوندن، بهتره بگیم کشوندن... میگن فردای کشته شدن بهشتی داشته شیرینی پخش می کرده... شیرینی چی؟... قبولی... مرگ بهشتی... دامادی ش بوده...
جناب آقای دکتر علیرضا بهشتی
شاید همه ی مردم شهر بابل که بالای سی و پنج سال دارند قصه ی پسر آقای یگانگی را که اتفاقا جوان تحصیلکرده و فرهیخته ای هم بوده، بدانند. خدا می داند، شاید واقعا خبر کشته شدن پدرتان ایشان را به سر ذوق آورده چون حذف مخالف یک جورهایی دل آدم را خنک می کند.
آقای دکتر بهشتی، امروز که لینک نامه تان را در گویانیوز دیدم نتوانستم بخوانمش چون یاد پسر آقای یگانگی افتادم. بعنوان دخترکی ده یازده ساله مدت زیادی طول کشید مرگ یکی از پسران رعنا و رشید و تحصیل کرده ی شهرمان را هضم کنم. خصوصا جنازه کشون بعد از اعدام ایشان را و گوری بی نام و نشان که مادر از خاک گور پسر بر سر کردن محروم بماند.
آقای دکتر بهشتی، این رفتارها مختص پسر آقای یگانگی نبود بسیارها چنین کشته شده اند در روزگاران دهه ی شصت. پیش از کشته شدن پدرتان نیز. مگر نه که ایشان از بانفوذترین سران نظام بوده اند؟
آقای دکتر بهشتی، من اینجا قصد نکوهش هیچ کس را ندارم. پشت میله های زندان دلتان نشکند. دارم از زمانه ای حرف می زنم که غلط پروری عین درستی بود و همان زمان شما به درست یا غلط در مصونیتی آهنین بودید. قصه ی دلتنگی شما از آن جهت جلب توجه می کند که شما آقازاده ی همین نظامید و بر شما چنان رفته که باورتان نمی شود. اما بیست سی سال پیش، در همان دهه ی شصت مخوف، کارها بر سر مردمانی رفته که دستشان هم به جایی بند نبوده. کمونیست بودند، مجاهد بودند، همین کفایت می کرد شاید برای جنازه کشان شان روی آسفالت خیابان های شهر. دلتان نگیرد که دنبال مدرک وابستگی تان به بیگانه بودند. خیلی ها را بدون مدرک گرفتن بردند و کشتند و بعد به خانواده اش خبر دادند فرزندتان سهوا اعدام شده است و شهید محسوب می شود، شهادتش مبارک.
آقای دکتر بهشتی، امروز نوبت شما و روزی هم نوبت آقازاده های رویین نشان امروز. غمزه ی شتر روزگار ثابت کرده داغ پسران صدام حسین هم به دل پدرشان می ماند و خودش را درست مثل مفلوک ترین بی خانمان دنیا خاک آلود و گندیده از حفره ای بیرون می کشند و این حتی دل ما را هم خنک نکرد بس که از این رویه ی فرادستی بیزار و آزرده ایم.
بعد از پیاده روی دلچسب دیشب، به سر کوچه شان که رسیدیم، بیتا گفت میتونم به یه کاسه شاتوت مهمونت کنم. با ذوق اینکه زمان بیشتری با هم خواهیم بود درجا گفتم آخ جون شاتوت! میام! و فقط وقتی کاسه ی بلوری شاتوت را جلویم روی میز گذاشت یادم آمد که از شاتوت متنفرم. به بیتا هم گفتم.
خوش بودیماااااااا آنقدر که منکرات مان هم خوشایند می نمود. ما دیشب شاتوت خوردیم.
دیروز فهمیدم شربت سن ایچ ما بریده. بجای آن شهد پرتقال منش، از ظرف مربوطه شیرابه ای نارنجی رنگ داخل لیوان ریخت. ناگزیر از عطش نوشیدمش...
مالامالم از طعم "و دیگر هیچ".
دیشب از ده دقیقه به ده تا یک ربع به یازده خیابان نهم تا نوزدهم وزرا را هی بالا و پایین کردیم.
ماشین و ایضا کوچه ای که در آن پارکیده بودیم گم شده بودند.
امروز شمردم. پنج عکس نیم تنه از صاحب مغازه با کت و کراوات های مختلف بر جان تابلوی سه لته ی عکاسی واقع در سه نبش کوچه نقش بسته است. رفته بودم تبریز، آن جا هم صاحب عکاسی دست زیر چانه انداخته بود و نیم رخش سطح تابلو را تصاحب کرده بود. چند تا عکاسی در تبریز داشت با همین لوگو.
مهم نیست که خودشان شده اند لوگوی کار. عمق ماجرا اینجاست که حس می کنم ایشان در هر کسی که مقابل دوربین شان می نشیند، تصویر خودشان را می بینند و به تعداد مشتریان تکثیر می شوند، چرا که نمی توانند زیبا نباشند.
دیگر در تعاریف دوستی م نمی گنجد. دیگر دوست من نیست. اما زنگ صاف و دلنواز خنده های از ته دلش را، آن نگاه و آن حضور نجیب و همچنان نجیبش را دلتنگم.
او آن که می اندیشیدم نبود و من هنوز دلبسته ی آنی هستم که می توانست باشد.