تبليغاتX
Carmen
کولی از قبیله گسیخته
 

 

بلبل می خواند

نره گاوان ماغ می کشند

شیر می غرد

دل تو

                   هرگز ننالید

 

عصیان تن ت

          عصیان تن ت

                            عصیان تن ت 

                                         ۴ آذر ۸۸

+  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 4:53 PM  ؛  کارمن  | 

گفت اگه "دادن" یک فضیلت بود، اونوقت تو هم...

 

تعریف عمومی فضیلت اخلاقی معدل خودآگاهی عموم مردم است در حالی که هر یک از ما تعاریفی برای فضیلت فردی داریم که الزاما با حوزه ی عمومی آن همپوشانی نمی کند.  همین است که رفتاری که دیگران به سادگی از خود بروز می دهند از نظر ما کریه و ناپسند است و به آن تن نمی دهیم.

 

... راستش بقیه ی جمله یادم نیست چون همین جمله ی شرطی کار ذهنم رو ساخت.  تنها این درد در همه ی وجودم پیچید که دوست نزدیک من از شرط خودش نتیجه گرفته بود که مشکل من ارتکاب عملی است که فضیلت آن به احراز عموم نرسیده، عمومی که "ندادن" و "نکردن" برایش چندان فضیلتی هم ندارد.

 

+  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:52 PM  ؛  کارمن  | 

بلند بالا و خوش اندام، صورت بیضی شکل و مهتابی رنگ، گیسوان تابدار و به سیاهی شبق، چشمان درشت سیاه، و مژگانی بلند و پرپشت، آرام و باوقار، با صدایی زنگ دار و لطیف. مثل فرخ لقا.  مثل معشوقه ی اثیری اشعار حافظ.  شبیه مادرش بود با این تفاوت که چرخ روزگار چهره ی مادر را خرد کرده و با چروک به هم چسبانده بود.

من و زهرا از اول راهنمایی همکلاس بودیم.  باب آشنایی از نام خانوادگی من بود. در همان محله ای خانه داشتند که خاندان ما دست کم از سال ۱۳۰۰ ساکن آنجایند. پدربزرگم در خانه ای با حیاط آجرفرش و دیوارهای کاهگلی زندگی می کرد.  خانه ی آن ها محقر تر بود اما حیاط شان صفایی دیوانه وار داشت.  پر از گل های رنگارنگ و سبزی های معطر محلی که اسم تک تک شان را از زهرا و مادرش پرسیده بودم.  راهروهای میان باغچه ها با همان آجرهای سرخ فرش شده بود. وسط حیاط چاه آبی با دیواره ی آجری که لای درزهایش سبزی روییده بود (که اسمش را بعدا می باید می آموختم) و دلو و طناب کنار آن، گویای حضور زنده اش در آن خانه، منظره ی مستانه ی حیاط را کامل تر می کرد.  اما من از نزدیک شدن به این چاه همیشه می ترسیدم.  می ترسیدم زمین فرو برود بس که همه چیز خانه قدیمی بود و بس که روی زمین نبودم وقتی پیش زهرا بودم در حیاط خانه شان.

عمو مصطفی زهرا را می خواست.  به من گفته بود.  اما زهرا وقعی به عشاق دور و برش نمی نهاد.  دلش پیش کس دیگری بود و خودش می دانست به وصالش نمی رسد.  دبیرستانی که شدیم با مریم همکلاس شد.  در یک دبیرستان دیگر.  دیگر بیش از سالی یک بار نمی دیدمش.  هربار که به دیدن  پدربزرگم می رفتیم سراغش رفتم، اما تصادفا بیش از یکی دو بار ندیدمش.

***

در شاهنامه آمده ست که: خون سیاوش که بر خاک ریخت "پرسیاوشان" جوانه زد. داستان سیاوش را بسیار دوست می داشتم و همیشه دلم میخواست گیاه پرسیاوشان را ببینم.  همیشه.  نشانی اش آن روز زمستانی رسید.  سال ۶۵.  فردای روزی که امتحان فیزیک ثلث دوم داشتیم.  زهرا سرما خورده بود و مادرش خم شد از دیواره ی چاه قدیمی خانه شان پرسیاوشان بچیند برای سوپ زهرا.  سرش گیج می رود و در چاه سرنگون می شود.

برای عرض تسلیت که به خانه شان رفتم، حیاط عزادار بود.  اصلا قشنگ نبود.  در دل گفتم همان حیاطی ست که شیفته اش بودم؟  به چاه خانه اصلا نگاه نکردم.  جرات نداشتم.  فقط از پنجره سرک کشیدم و دیدم که سرش را با تخته و نایلون پوشانده اند.  گویی دیگر ماموریتی در آن خانه نداشت.

تا سال ۶۷ هر بار که در خانه شان را زدم کسی به رویم در نگشود.  تا آن روز تابستان که دیگر داشتم از کوبیدن کلون به در چوبی آن خانه خسته می شدم که صدای پا آمد.  پدر زهرا در را گشود و در پاسخ من گفت: زهرا شوهر کرده، خونه ی خودشه.  از لای در نگاهی دزدکی به حیاط انداختم.  چاه را کاملا کور کرده بودند.

سقوط کردم، در آن چاه قدیمی.  زهرای من را به شوهر داده بودند.  مادرش کشته ی چاه قدیمی خانه و خودش شهید آن.  بیست و یک سال است که بی خبرم از آن چهره ی مهتابی و صدای زنگ دار دلنشین.  دیگر هرگز دلم نخواست پرسیاووشان را ببینم و داغ زهرا که کنار داغ سیاوش نشست، نوجوانی مرا تا ابد سوگوار کرد.

سال ۷۹ که ساکن تهران شدم، هر روز آقایی را در کوچه مان می دیدم که درست عین برادر زهرا بود.  نیشتری به زخم کهنه ی دلتنگی برای دوست دیرینم.   می دانستم برادر زهرا در وزارت نیرو در تهران پست مهمی دارد پس ممکن بود خودش باشد.  اما طرف با آن ظاهر بسیجی اش آنقدر بد عنق بود که تا با همسرش ندیدمش جرات نکردم بپرسم، خانوم ایشون آقای... هستن؟  برادر همکلاسی من زهرا؟  مرد بداخلاق حتی فرصت به همسرش نداد و با تشر گفت نخیر! نخیر!

مریم پریشب خواب زهرا را دیده.  نگران زهراست و از من می خواهد پیدایش کنم.  یکراست زنگ زدم به عمو مصطفی.  زهرا رو یادته عمو؟  شما با برادرش دوست بودی.  آدرسی ازشون داری که بشه زهرا رو پیدا کرد؟ 

تمام تلفنهایی که عمو از برادر زهرا داشت جواب نمی دهند.  دلتنگ زهرایم و آن نوجوانی معصومی که با او سر شد و با سر بر چاه کردن مادرش به اعماق تاریک پیوست.

 

+  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:41 AM  ؛  کارمن  | 

 

ننمای رخ که باغ و گلستان به شعله باد

نگشای لب که مرغ غزلخوان به سخره باد

 

هفتاد من صحیفه و دیوان به باد خز

افطارِ شامِ عید فطیران به هفته باد

 

از دل بریده دست و به دامان عقل چست

احـوال زار دلبـــر بــی بــر نـگفــتـه بــاد

 

بر من نظر مباز، لیالی محاق شو

خورشید را کسوف دمادم شکفته باد

 

«ای در میان جانی و جان از تو بی خبر»

نام خوشت ز آفت دوران نهفته باد

 

                                      پاییز ۸۶

+  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 4:51 PM  ؛  کارمن  | 

 

به جوانی که صندلی جلوی سمند نشسته بود گفت پیاده شو و به من گفت بفرمایید.  قدم بر نداشتم.  گفت مگه دربست نمی خواستی؟  پرسیدم مگر ایشون مسافر شما نبودن؟  پیاده شون کردین ما سوار شیم؟  و حیران به جوان نگاه کردم. من از رفتار راننده تاکسی شرمنده بودم اما او لبخند می زد.  مودب بود و تیپ دانشجویی آراسته و مرتبی داشت.  عینک فلزی و کلاه بره - مدل چه گوارا- به ظاهرش می آمد.   به تاکسی دیگری اشاره کردم بایستد که متوجه نشد.

راننده ی سمند با لحن ناجوری گفت سوارشو، خانوم حالش خوب نیست و نگاه بدی به من کرد.  جوان مجددا سوار شد.  هنوز به من لبخند می زد.  جواب دادن به راننده که شأن من نبود اما آیا آن جوان دریافته بود که من به بی حرمتی به ایشان معترض بودم؟  پس چرا دوباره سوار شد؟  چرا لبخند می زد؟  فکر می کرد حالم خوب نیست؟

تاکسی داشت حرکت می کرد.  کلاه بره توی ذوق می زد.  راستش حالم اصلا خوب نبود.

 

 

 

+  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:30 AM  ؛  کارمن  | 

 

انقلاب اندازه ندارد، اوج هیجان دارد اما اوج ندارد، قله ی پیروزی دارد اما نقطه ی پایان ندارد.  انقلاب جریانی پویاست که هر چه در آن نو نماند، لاجرم به حاشیه رانده و حذف می شود.

انقلاب فرزندان خود را می خورد چون ایشان از اصل "نو ماندن" جا می مانند و با آن بیگانه می شوند.  هیجان انقلابیدن و مستی پیروزی که فرونشست، خودکفا از نو شدن، به دستاوردهای شان در می آویزند و همان را پاس می دارند.  پویندگان دیروز می ایستند و در دیروز خود تکرار می شوند، همچون عاشقی که به معشوق نپردازد چرا که روزگاری اوج عاشقیت را از سر گذرانده است.

حال که یار با وی بی وفایی می کند، باورش نمی شود کان عاشقیت عشق را کافی نبود.

+  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:51 AM  ؛  کارمن  | 


هفت ساله بودم که انقلاب شد.  مطبوعات آن سال ها پر بود از آوازه ی ثروت اشرف پهلوی دقیقا از همین نوع آوازه ای که دهه ی شصت و هفتاد از ثروت خاندان هاشمی به زبان ها جاری بود و این روزها از مال و مکنت سپاه.  در همه تاریخ، ما هماره پروژه ی اشغال فلسطین و تاسیس اسرائیل را در خاک خود تجربه کردیم، اشغالگران خودی.

من مانده ام که دیگر عادت کرده ایم همچنان نظاره گر تاراجگران باشیم.  گویی مردکی علیل که هرشب همخوابه ی جدیدی را در بستر همسرش تاب بیاورد.

گلاب به روی مبارکتان دیگر چه مانده از ما؟  به قول شاملوی کبیر، جلپاره ی بی قدر عورت ما؟

+  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 6:15 PM  ؛  کارمن  | 

 

چه کسی دلش می آید از دام عشق بگریزد؟

 

 

 

+  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:10 PM  ؛  کارمن  | 

 

- یه حرومزاده سگ بابابزرگ رو کشته.  حرومزاده می دونی یعنی چی؟  یعنی "حرام" زاده شده، (می خندد) یعنی قرار نبوده به دنیا بیاد (و باز می خندد).

***

حین حرف های امیر به این قرار فکر کردم. قراری که اگر آخوندی کشیشی موبدی کاهنی و... بر آن صحه نگذاشته باشد محصول از همه جا بی خبر آن عهد شکنی می شود حرامزاده.  حرامزادگی در جامعه یی که دیگر خانواده محور نیست و قبیله ای اداره نمی شود نباید چندان شرم آور باشد.  قبح این حرامزادگی باید ریخته باشد که از یک اتهام مخوف به ناسزایی دم دستی تغییر شکل داده.

درک یک چینی یا یکی از اهالی دارفور از این واژه یکی است؟  هر یک کدام عمل بابا-ننه ی طرف را تقبیح می کنند؟

از یک حرامزاده چه کارهایی بر می آید که از غیر او هرگز صادر نمی شود؟

یک حرامزاده ی واقعی بابت چه باید شرمنده باشد؟ از شهوت بی قرار والدین؟

شخص شما با یک حرامزاده ی اصل چه برخوردی دارید؟

این ورد و تاییدی که مردان خدای هر دیار برای حلال شدن زن و مرد بر یکدیگر می خوانند چه در خود دارد؟  دقت کرده اید که همه -حتی در قبایل بدوی- برای ازدواج می روند پیش مرد مقدس شان؟  مردمانی که از ازل نمی رفتند چنین دشنامی هم در دایره ی لغاتشان موجود نیست.  چه امنیتی پس این قرار مقدس بود که اکثریت جوامع به آن تن دادند؟  گریز از شرم شهوت؟ دلم می خواست به امیر می گفتم اونی که حرامزاده ست درست از همون قراری به دنیا اومده که خودش، که من که مادرشم که بابابزرگش یا اونی که سگ بابابزرگشو کشته. 

حرامزادگی یک جور دسته بندی دینی است (حال به هر کیش و مسلکی) این مبحث خودی و غیرخودی دامن چه چیزها که نمی گیرد.

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:10 PM  ؛  کارمن  | 

پسر یگانگی رو بدجوری کشتن.  جنازه شو از مچ دستاش بستن به نیسان و توی شهر گردوندن، بهتره بگیم کشوندن... میگن فردای کشته شدن بهشتی داشته شیرینی پخش می کرده... شیرینی چی؟... قبولی... مرگ بهشتی... دامادی ش بوده...

 

جناب آقای دکتر علیرضا بهشتی

شاید همه ی مردم شهر بابل که بالای سی و پنج سال دارند قصه ی پسر آقای یگانگی را که اتفاقا جوان تحصیلکرده و فرهیخته ای هم بوده، بدانند.  خدا می داند، شاید واقعا خبر کشته شدن پدرتان ایشان را به سر ذوق آورده چون حذف مخالف یک جورهایی دل آدم را خنک می کند. 

آقای دکتر بهشتی، امروز که لینک نامه تان را در گویانیوز دیدم نتوانستم بخوانمش چون یاد پسر آقای یگانگی افتادم.  بعنوان دخترکی ده یازده ساله مدت زیادی طول کشید مرگ یکی از پسران رعنا و رشید و تحصیل کرده ی شهرمان را هضم کنم.  خصوصا جنازه کشون بعد از اعدام ایشان را و گوری بی نام و نشان که مادر از خاک گور پسر بر سر کردن محروم بماند.

آقای دکتر بهشتی، این رفتارها مختص پسر آقای یگانگی نبود بسیارها چنین کشته شده اند در روزگاران دهه ی شصت.  پیش از کشته شدن پدرتان نیز.  ایشان از بانفوذترین سران نظام بوده اند.

آقای دکتر بهشتی، من اینجا قصد نکوهش هیچ کس را ندارم.  پشت میله های زندان دلتان نشکند. دارم از زمانه ای حرف می زنم که غلط پروری عین درستی بود و همان زمان شما به درست یا غلط در مصونیتی آهنین بودید.  قصه ی دلتنگی شما از آن جهت جلب توجه می کند که شما آقازاده ی همین نظامید و بر شما چنان رفته که باورتان نمی شود.  اما بیست سی سال پیش، در همان دهه ی شصت مخوف، کارها بر سر مردمانی رفته که دستشان هم به جایی بند نبوده.  کمونیست بودند، مجاهد بودند، همین کفایت می کرد شاید برای جنازه کشان شان روی آسفالت خیابان های شهر.  دلتان نگیرد که دنبال مدرک وابستگی تان به بیگانه بودند.  خیلی ها را بدون مدرک گرفتن بردند و کشتند و بعد به خانواده اش خبر دادند فرزندتان سهوا اعدام شده است و شهید محسوب می شود، شهادتش مبارک.

آقای دکتر بهشتی، امروز نوبت شما و روزی هم نوبت آقازاده های رویین نشان امروز.  غمزه ی شتر روزگار ثابت کرده داغ پسران صدام حسین هم به دل پدرشان می ماند و خودش را درست مثل مفلوک ترین بی خانمان دنیا خاک آلود و گندیده از حفره ای بیرون می کشند و این حتی دل ما را هم خنک نکرد بس که از این رویه ی فرادستی بیزار و آزرده ایم.

+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:34 PM  ؛  کارمن  | 

 

بعد از پیاده روی دلچسب دیشب، به سر کوچه شان که رسیدیم، بیتا گفت میتونم به یه کاسه شاتوت مهمونت کنم.  با ذوق اینکه زمان بیشتری با هم خواهیم بود درجا گفتم آخ جون شاتوت! میام!  و فقط وقتی کاسه ی بلوری شاتوت را جلویم روی میز گذاشت یادم آمد که از شاتوت متنفرم. به بیتا هم گفتم.

 

خوش بودیماااااااا آنقدر که منکرات مان هم خوشایند می نمود.  ما دیشب شاتوت خوردیم.

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:36 PM  ؛  کارمن  | 

 

دیروز فهمیدم شربت سن ایچ ما بریده.  بجای آن شهد پرتقال منش، از ظرف مربوطه شیرابه ای نارنجی رنگ داخل لیوان ریخت.  ناگزیر از عطش نوشیدمش...

مالامالم از طعم "و دیگر هیچ".

 

+  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 8:42 AM  ؛  کارمن  | 

 

 

دیشب از ده دقیقه به ده تا یک ربع به یازده خیابان نهم تا نوزدهم وزرا را هی بالا و پایین کردیم. 

ماشین و ایضا کوچه ای که در آن پارکیده بودیم گم شده بودند.

 

 

 

+  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:3 PM  ؛  کارمن  | 

امروز شمردم. پنج عکس نیم تنه از صاحب مغازه با کت و کراوات های مختلف بر جان تابلوی سه لته ی عکاسی واقع در سه نبش کوچه نقش بسته است.  رفته بودم تبریز، آن جا هم صاحب عکاسی دست زیر چانه انداخته بود و نیم رخش سطح تابلو را تصاحب کرده بود.  چند تا عکاسی در تبریز داشت با همین لوگو.

مهم نیست که خودشان شده اند لوگوی کار.  عمق ماجرا اینجاست که حس می کنم ایشان در هر کسی که مقابل دوربین شان می نشیند، تصویر خودشان را می بینند و به تعداد مشتریان تکثیر می شوند، چرا که نمی توانند زیبا نباشند.

+  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:16 AM  ؛  کارمن  | 

 

 دیگر در تعاریف دوستی م نمی گنجد.  دیگر دوست من نیست.  اما زنگ صاف و دلنواز خنده های از ته دلش را، آن نگاه و آن حضور نجیب و همچنان نجیبش را دلتنگم.

او آن که می اندیشیدم نبود و من هنوز دلبسته ی آنی هستم که می توانست باشد.

+  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:8 PM  ؛  کارمن 

 

- کاهو باطل می کنه؟

- نه کاهو سبزه، پس علفه.  علف روزه رو باطل نمی کنه، برای همینه که گوسفند همیشه روزه ست.

+  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 3:14 PM  ؛  کارمن  | 

خندید و گفت ایشالا که همه همت و ایمانشو داشته باشن.  گفتم بی زحمت همه ی خلق عالم رو به زور نفرست بهشت!  باز هم خندید:

- ما که جهنمی هستیم!

- این یعنی توی تموم عمرت فقط خلاف کردی! حتی یه کار کوچیک خوب نداری!  واقعا؟

خندید.  سر ایستگاه باید از اتوبوس پیاده می شدم.  تا دم در رفتم و برایش دست تکان دادم:

-توی بهشت می بینمت.

سر تکان داد که ان شاءالله.  هنوز می خندید.  دلم می خواست بهشت درونش را نشانش بدهم.  راستی واقعا بهشت کجاست؟ آن جا که برایمان وصف ش کرده اند یا آن جا، آن نزدیکی، که خود سراغ داریم؟

+  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:56 PM  ؛  کارمن 

از من دور شدی و استوار ایستادی تا سهمی از دشواری های زندگیم را بر دوش بگیری.  دشواری هایی که تقصیر تو نبود اما بخاطر وجود نازنین تو تحمل می شد.  آقای تقوایی سر کلاس می گفت نباید اصرار کنیم بچه با حقایق تلخ زندگی آشنا شود همان لحظه دلم گرفت.  تو تنها شاهد تلخ کامی هایم بودی.  وقتی فهمیدی همه چیز دارد تمام می شود گفتی "خوشحالم که از این زندان تحقیر نجات پیدا می کنی".  جمله ت رو که به خاله مریم ت گفتم، گفت خیلی بده که بچه اینا رو بفهمه.  اما من یادم هست که این جمله رو کسی یادت نداده.  خودتی که بیشتر از سن ت می فهمی و یک وقت هایی حتی بیشتر از پدر و مادرت.  از کنارم رفتی.  دور شدی از من تا از سنگینی اندوهم بکاهی.  شانه هایت را استوار نگه داشتی و با چشمهای درشت و زیبایت و زنگ قشنگ صدایت و بزرگواری کم نظیرت گفتی: می فهمم.

اکنون آسوده ام.  غمی جز دوری تو نیست.  مثل همه ی زن های سرزمین خودمان که "سرطان تحمل" دارند، اندکی احساس گناه می کنم از این آسودگی.  آسودگی ای که مدیون شانه های توست که بی هیچ تقصیری عقوبت فاجعه را تاب می آوری.  من تو را زادم و اکنون از نو زاده شده ام به مرحمت آن شانه های کوچک و تپلی و مردانه.

+  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:23 PM  ؛  کارمن 

 

چقدر دلم می خواهد مطلبی بنویسم اما حرفی به ذهنم نمی آید.  شادم و دلتنگ، و بهای همه ی این شادی ست آن دلتنگی.

من شجاعت پرداختن بهایی به سنگینی دلتنگی ابدی برای عزیزترین کس خودم را داشتم.  ناچار نبودم، خود برگزیدم این دلتنگی را.

شادم به راستی و دلتنگم به تمامی و این رسم من شد وقتی که دیگر نخواستم همه ی آنچه که بودم را در قالب زنی با هویت مجازی که کارمن نام داشت بریزم.  مدت هاست که قرار میان خود و کارمن را شکسته ام.  کارمن نمرد، کارمن مرا از نو زاد و مثل اولین پتوی نوزادی مرا در خود پیچاند تا ببالم.  یک نام و این همه برکت؟

گفته بودم پیش از این که شخصیت کارمن آن دخترک کولی سرزمین ماتادورها چگونه مرا از قید حصارهای خوب و بد رهانید و خود بودن را به من آموخت.  من هنوز همان انسانم با همان وسواس سر هر خوب و بدی.  اما شهامت یافته ام خود را پای هر نیک و بدی زنده به گور نکنم.  جسارت کردم به بازی حیات و مرگ به قیمت ذلت نکشیدن.  مردم و زنده شدم و باز مردم و باز... که این رسم رشد و بلوغ بود.

شما که مرا خواندید شما که مرا فهمیدید و شما که به من فکر کردید، کارمن یک جنین بود در بطن من، گویی طفلی نامشروع که از به دنیا آمدنش هراس جان و نام داشته باشی، یک نام مستعار برای زنی که می ترسید خودش باشد اما اکنون می خواهد به هر بهایی شده خودش بماند.

کارمن عروسک پشت پرده ی من بود.  کارمن مرا کشت.  عروسکم مرد تا خود کارمن باشم.

سلام کارمن؛

سلام ای خویشتن بازیافته؛

سلام ای زنی که بت خیال نپرستیدی و به بهای دلتنگی ابدی به خویشتن خویش مومن ماندی؛

 

کارمن به شما سلام می کند. 

 

 

 

+  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:54 PM  ؛  کارمن  | 

دوباره سرودهای انقلابی در سرم غوغا می کنند.  سال پنجاه و هفت، کودکی هفت هشت ساله بودم، امروز در حوالی چهل سالگی هم شور و سوز آن سروده ها را تا مغز استخوان حس می کنم و از عمق سینه فریاد.

خوشحالم که بیدارم.  بجای همه ی آن هایی که خاموشند و یا خاموش شان کرده اند.

برادر نوجوونه

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتشفشونه

خوشحالم که بیدارم و در راه.  امروز حس می کنم پای بندی به سوگند لاله ی در خون خفته را، یا حتی همدلی همه ی گروه های چپ و راست و مذهبی برای سرنگونی شاهنشاهی را.  این بار هم اگر نیاموزیم همراهی و تحمل آرای یکدیگر را و پس از پیروزی به برائت از دیگران اقتناع کنیم، چیزی به تاریخ این مرز و بوم نیفزوده ایم.

همه به پیش

به یک صدا

جاویدان ایران عزیز ما.

+  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:47 AM  ؛  کارمن  |